مخروبه
  
 هر خرابه خود قصریست یادگار صد خاقان
 
خرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31
 
آرشیو
 
شنبه 11 فروردین ماه سال 1386
تحفه تعطیلات

 

تصور نمی کردم که نوشتن، هنگا‌می که می‌خواهی بنویسی تا به این حد دشوار باشد. دشوار تر اینکه نوشتن، حوصله و فراغتی می‌خواهد که این روزها ندارم.
کم نیستند مسائل در اطراف که بازار نوشتن را داغ می کنند خاصه برای ما که سیاست خوانیم . از قطعنامه‌های پی در پی شورای امنیت گرفته تا دسته‌گلهای دولت فخیمه. اما کمتر رغبتی دارم در مورد مسائل سیاسی روز مطلبی بنویسم یا حرفی بزنم. نه اینکه از این وضع خوشحال باشم زیرا اقتضای آنچه می کنم سکوت یا انفعال نیست.
اما به هر روی خواندن رمانی بلند از نویسنده‌ای بلند آوازه « پرویی» چنان به وجدم آورد که حیفم آمد در این مورد لا‌اقل سکوت پیشه کنم.توفیقی اجباری که تعطیلات را به خواندنش سر کردم.
«جنگ آخر زمان »رمانی از ماریو بارگاس یوسا .
عشق،نفرت،جنگ،تعصب،مذهب و سیاست مضامین اصلی این رمان می باشند که هر یک از این مضامین فراتر از کلیشه‌های روزمره انسان را غرق تفکر می‌کنند. اشاره هایی در این رمان وجود داشت که گاه گمان می‌بردم که حوادث اتفاق افتاده در آن نه در برزیل بلکه در مملکت گل و بلبل خودمان جریان دارد.
من اصلآ قصه گوی خوبی نیستم؛ فرصتی شد کتاب را بخوانید. قسمتی از این کتاب را اینجا می‌آورم:

نفرت مثل هوس عقل را از کار می اندازد و آدم را بدل به موجودی سرا‌پا غریزه می‌کند. یعنی قرار بود او به خاطر چیز ابلهانه‌ای مثل فلانِ زن بمیرد؟ باز شروع کرد به اداهای دوستانه و حالتی لابه‌گر و ترسان به خود گرفت.در همین حال فاصله را برآورد کرد و چوبدستی را محکم بر او کوفت، مرد بَلد بر زمین افتاد .شنید که ژورما جیغ می‌زند، اما تا زن خود را به او برساند، دو ضربه دیگر بر فرق روفینو کوبیده بود ؛ مرد بَلد گیج و منگ کارد را از دست رها کرد و «گال»آن را برداشت،
 ژورما را به کناری راند و با تکان دست به او فهماند که قصد کشتن روفینو را ندارد.
 آنگاه سرا پا خشم با مشتهایی که به سوی مرد افتاده تکان می‌داد به غرش درآمد:« مردکه کور خود‌خواه ،نکبت خائن به طبقه خودت، این چشمهات بالاتر از دنیای حقیر غرور و کله شقی‌ات را نمی‌بیند؟شرف آدم نه توی صورتش است نه لای پای زنش، مردکه احمق، هزار هزار آدم بی گناه توی کانودوس هست.مسئله سرنوشت برادرهای توست این را نمی‌فهمی؟حرامزاده خود خواه کله خر، دشمن تو من نیستم آنهایی هستند که دارند شیپور می زنند. می شنوی؟اینها مهم تر از آب من و فلانِ زن توست که شرف را مثل بورژواهای احمق گذاشته‌ای توی آن»
روفینو که به خود آمده بود سری تکان داد .
 گال پیش از آنکه گام بردارد بر سر ژورما داد زد که «تو بهش بفهمان»
زن چنان به او خیره شده بود که گفتی دیوانه‌ای است یا آدمی که هرگز پیش از او ندیده. بار دیگر آن احساس در او جان گرفت که همه چیز پوچ و غیر واقعی است


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 9749


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
Site Meter