| |
| شنبه 30 دی ماه سال 1385 |
| اطلاعیه |
به اطلاع دوستان و آشنایان میرسانم که با توجه به آغاز فصل امتحانات این پست تنها به منظور به روز شدن در این مکان آورده میشود و فاقد هر گونه ارزش دیگری می باشد . ضمناْ وسیله ایاب و ذهاب...
|
|
| |
| پنجشنبه 21 دی ماه سال 1385 |
| یلدا بازی |
بعد از چند ماه که از یلدا بازی وبلاگ نویسان می گذرد. قرعه به نام ما اوفتاده است و حضرت تدین ما را به این بازی دعوت فرموده اند که البته اجابت کردیم اما این سبب نمی شود که ،آنچه را که پنهان داریم در پنج مورد عرضه کنیم که اگر این اتفاق بیفتد باید به مدت پنج سال به توضیح این پنهانیات بپردازم.دوم اینکه اسرار مگوی ما به پنج مورد نمی رسد و در همان مورد سوم ختم می شود( این یعنی شفاف سازی) دیگر اینکه ممکن است این بازی پولتیک وزارت ارشاد باشد . طرحی هم سنخ سازماندهی وبلاگها که افراد باید به افشای اسرار خود بپردازند.( این یعنی تئوری توطئه) به هر حال ناز نمی کنیم و پنج مورد را در یک مورد خلاصه می کنیم: 1. پشت کنکور بودم. میخواستم به هر ترفندی دانشگاه قبول شوم.جای ساکتی برای درس خواندن می خواستم. اتاقی ساخته شد بر روی بام خانه.مشرف به خانه همسایه. همسایه ای که دختری زیبا روی داشت که من سالها اندر خمش بودم.اما او هیچ گاه به فکر ما نبود. پاییز بود. سرد بود . روی تراس خانه شان ایستاده بود . به من نگاه می کرد . به من می خندید. خواب نبودم .بیدار بودم . بیدار بیدار. از آن روز کوچه نشین شدم .کوچه های سرد پاییز و زمستان را به انتظار دیدنش تحمل می کردم. تا مگر آنچه را که تمرین کرده بودم در خلوت خود به او بگوییم. اما هیچ گاه نتوانستم آنچه را که میخواستم بگویم. تنها آب دهان قورت می دادم. درس و کنکور و دانشگاه فراموش شد و معشوق جایگزین . معشوقی به غایت بی وفا.بسیار تمرین نامه نوشتن می کردم تا آنچه را که بر زبان نمی آوردم به کاغذ دستش بدهم .تمام اشعار مشیری و فروغ را از بر می دانستم. اما نمی شد. بعد از مدتی به مقصود رسیدم و با او دوست شدم. اما تنها یکی از دوستان او.تمام بچه های آن حوالی مدعیش بودند. من هم. به او هیچ نمی گفتم که این چه طریق است. می ترسیدم . می ترسیدم با این کار همه چیز را بر هم بزنم. نمی گفتم تا چیزی به هم نخورد. روزها می گذشت. دوست تر می شدیم. تا اینکه دانشگاه قبول شدم .دانشگاه یعنی نبود من در محل. و با چنین معشوقی این یعنی پایان همه چیز.آخر هفته با سرعت بر می گشتم تا ببینمش . از اتاق بالای بام .نمی دیدمش.گاهی هم که میدیدم او ما را نمی دید. چند ماهی از دانشگاه من گذشته بود . آن خانه و آن تراس را گذاشت و رفت. دیگر نمی بینمش. گاهی که می بینم دختری کوچک در آغوش دارد. و من همچنان در اتاق روی بام هستم مشغول نامه نوشتن!! این بازی را مجید دودانگه و معصومه حبیبی ادامه دهند. |
|
| |
| شنبه 16 دی ماه سال 1385 |
| ما طرح میخوایم یالا. ما طرح میخوایم یالا |
پس از موفقیت آمیز بودن طرح مد و لباس ملی! توسط دولت فخیمه این بار راه بهشت برای وبلاگ نویسان عزیز باز شده است و ایشان میبایست که برای ثبت وبلاگشان به پر کردن فرمی بپردازند که در آن به افشای نام و نشان و تلفن و .. بپردازند تا در موارد لزوم( احضار به دادگاه ) نه ایشان دچار مشکل شوند و نه اوشان ! خلاصه اینکه ما نمی خواهیم بگوییم این طرح ابهام دارد و قابلیت عملی شدن ندارد. کاری هم نداریم که این نیز یکی دیگر از اقدامات دولت در جهت محدودیت رسانهای میباشد؛ بلکه تمام حرف ما این است که چون وبلاگ صلح آمیز است و اساسا وبلاگ نویسی صلح آمیز تر .پس وبلاگ حق مسلم ماست حالا چه با ثبت چه بی ثبت. به جای ساماندهی سایتها و وبلاگها هم باید فکری به حال ساماندهی مرغهای محترمه کنند که شنیده شده است با کمال وقاحت به تولید تخم مرغ۱۰۰ تومانی پرداختهاند! |
|
| |
| شنبه 9 دی ماه سال 1385 |
|
| دیکتاتورها هم می میرند! |
|