| |
| دوشنبه 26 تیر ماه سال 1385 |
| ایستگاه |
چشم بسته ایم چشم بسته ایم و نظاره می کنیم!! آری اینک تویی که می گذری تو که ایستگاه این رهگذر بودی آری اینک تویی که رهگذری چشم بسته چشم بسته! |
|
| |
| شنبه 17 تیر ماه سال 1385 |
| ساعتها |
عقریه ها هم بی حوصله اند وقتی که از چرخش مداوم این روزها جز تیک تاک بی معنی ، ساعتها چیزی برای عرضه ندارند آه که انتظار حدوث آن دقیقه نامعلوم را چگونه تاب می آورند؟ شوکرانی سرکشیده تا خوب مرگی لحضه ها را به تماشا درآییم و یکه تازیهای سرنوشت را هنگامی که در ماندب ماندن فرو می رویم و به دریای شدن در نمی آییم نگاه کن عقربه ها هم به دنبال رد زمان می گردند! اما چگونه تاب می آورند؟ آن دقیقه نامعلوم را...
|
|
| |
| جمعه 9 تیر ماه سال 1385 |
| یادهای دور |
یاران روزهای دور تکه هایی از امروز ما هستند،یادهایی که همیشه به یاد می مانند. دیدار یاران روزهای دور موجبات غم و شادی را با هم فراهم می آورد ، شادمانی که بیرون می ریزد و غمی که در درون می ماند. از نوجوانیها میگویم ، شادیها،غمها، دلهره های دیدار و دل ضربه های بسیار سالهایی که در نبرد عقل و عشق این همیشه عشق پیروز بود که یکه تازی می کرد،سالهایی که هنوز آنچنان در چنبره استبداد عقلانیت ( آن هم از نوع معاش اندیشش) گرفتار نیامده بودم و با دل می اندیشیدم و چه راست بود آنچه را فرمان می داد . امروز این موجود مستبد( عقل) تیشه برداشته و بر ریشه می نوازد و در نقد دیروز به مرز نفی رسیده ، چنان که عشق را "رطوبت چندش انگیز پلشتی" می یابد. اما سلامی از دوستی قدیمی چنان جذبه ای می تواند داشته باشد که عقل را نیز در بند احساس گرفتار کند و بنای آن را یکسر ویران کند. از آن همه کش و قوس که گفتم تنها نوشته ای مانده بود که در زمستان هشتاد و چهار تحریر شد که در اینجا می آورم : چقدر بزرگ شده ای، هنوز زیبایی ، مثل روزهایی ابتدای بهار ، مثل نوروز ، زیبایی همیشه آرزوی داشتنت !! اول بهار به سرم می زد و همیشه اول بهار آغاز فصل نامهربانی بود . شیشه ها را خاک گرفته مثل این روزهای من. راستی هنوز ها میکنی روی شیشه و می نویسی عشق؟!، هنوز خانه همسایه ها را پر از ترانه میکنی؟: ( اگه از پیشم بری سر به بیابون میزارم)! حالا لابه لای این کتابها رد تو را می گیرم و به خانه ات میرسم ، اما این بار چه مهربانی! جالب اینکه چای تازه دم هم مهمانم میکنی! افسوس که اول بهار نیست چله زمستان است و یخ بسته همه جا را ، دیوارها، پنجره ها ، و نوشته روی شیشه ها را . اما سلامهایت هنوز گرم است مثل ها کردن روی شیشه ، مثل نوشتن برعکس عشق تا همسایه ها بخوانند . شاید که اول بهار همین باشد!! شعر تازهای هم یاد گرفته ام که برایت می نویسم (چه مهربان بودی وقتی که دروغ میگفتی)!!!
|
|
| |
| دوشنبه 5 تیر ماه سال 1385 |
| راه خانه تو |
آری" آن روزها رفته اند" واین خود راه خانه توست تونیز با روزها رفته ای تا به تاریکی به جستجوی تو برخیزم آری آن روزها رفته اند و من همچنان در تاریکی به راه خانه تو... |
|