مخروبه
  
 هر خرابه خود قصریست یادگار صد خاقان
 
خرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31
 
آرشیو
 
دوشنبه 26 تیر ماه سال 1385
ایستگاه

چشم بسته ایم
چشم بسته ایم و نظاره می کنیم!!
آری اینک تویی که می گذری
تو که ایستگاه این رهگذر بودی
آری اینک تویی که رهگذری
چشم بسته
چشم بسته!


 
شنبه 17 تیر ماه سال 1385
ساعتها
عقریه ها هم بی حوصله اند
وقتی که از چرخش مداوم این روزها
جز تیک تاک بی معنی ،
ساعتها
چیزی برای عرضه ندارند
آه که انتظار حدوث آن دقیقه نامعلوم را
چگونه تاب می آورند؟
شوکرانی سرکشیده تا
خوب مرگی لحضه ها را به تماشا درآییم
و یکه تازیهای سرنوشت را
هنگامی که در ماندب ماندن فرو می رویم
و به دریای شدن در نمی آییم
نگاه کن
عقربه ها هم به دنبال رد زمان می گردند!
اما چگونه تاب می آورند؟
آن دقیقه نامعلوم را...

 
جمعه 9 تیر ماه سال 1385
یادهای دور
یاران روزهای دور تکه هایی از امروز ما هستند،یادهایی که همیشه به یاد می مانند.
دیدار یاران روزهای دور موجبات غم و شادی را با هم فراهم می آورد ، شادمانی که بیرون می ریزد و غمی که در درون می ماند.
از نوجوانیها میگویم ، شادیها،غمها، دلهره های دیدار و دل ضربه های بسیار
سالهایی که در نبرد عقل و عشق این همیشه عشق پیروز بود که یکه تازی می کرد،سالهایی که هنوز آنچنان در چنبره استبداد عقلانیت ( آن هم از نوع معاش اندیشش) گرفتار نیامده بودم و با دل می اندیشیدم و چه راست بود آنچه را فرمان می داد .
امروز این موجود مستبد( عقل) تیشه برداشته و بر ریشه می نوازد و در نقد دیروز به مرز نفی رسیده ، چنان که عشق را "رطوبت چندش انگیز پلشتی" می یابد.
اما سلامی از دوستی قدیمی چنان جذبه ای می تواند داشته باشد که عقل را نیز در بند احساس گرفتار کند و بنای آن را یکسر ویران کند.
از آن همه کش و قوس که گفتم تنها نوشته ای مانده بود که در زمستان هشتاد و چهار تحریر شد که در اینجا می آورم :
چقدر بزرگ شده ای، هنوز زیبایی ، مثل روزهایی ابتدای بهار ، مثل نوروز ، زیبایی
همیشه آرزوی داشتنت !! اول بهار به سرم می زد و همیشه اول بهار آغاز فصل نامهربانی بود .
شیشه ها را خاک گرفته مثل این روزهای من. راستی هنوز ها میکنی روی شیشه و می نویسی عشق؟!، هنوز خانه همسایه ها را پر از ترانه میکنی؟: ( اگه از پیشم بری سر به بیابون میزارم)!
حالا لابه لای این کتابها رد تو را می گیرم و به خانه ات میرسم ، اما این بار چه مهربانی! جالب اینکه چای تازه دم هم مهمانم میکنی!
افسوس که اول بهار نیست چله زمستان است و یخ بسته همه جا را ، دیوارها، پنجره ها ، و نوشته روی شیشه ها را .
اما سلامهایت هنوز گرم است مثل ها کردن روی شیشه ، مثل نوشتن برعکس عشق تا همسایه ها بخوانند . شاید که اول بهار همین باشد!!
شعر تازهای هم یاد گرفته ام که برایت می نویسم
(چه مهربان بودی وقتی که دروغ میگفتی)!!!

 
دوشنبه 5 تیر ماه سال 1385
راه خانه تو
آری" آن روزها رفته اند"
واین خود راه خانه توست
تونیز با روزها رفته ای
تا به تاریکی به جستجوی تو برخیزم
آری آن روزها رفته اند
و من همچنان در تاریکی به راه خانه تو...

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 9747


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
Site Meter